X
تبلیغات
چیستی تو؟
من فاقد عضلات خندیدنم
سلام دوستان عزیز !
من حالم خوبه!در حال گرفتن پایان نامه هستیم و نوشتن نمایشنامه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:42  توسط  سوسنک  | 

 

 

 

 

حضور مجازی من تا اطلاع ثانوی

 

 تعطیل می باشد!!!

 

می روم تا بنویسم!!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 20:30  توسط  سوسنک 

چند وقتی می شود که به لاکم فرو رفته ام دوستان عزیزم ببخشید که نیستمتان!!!ا 

 ب..ی..م 

 

دیشب یک غده روی سینه ام پیدا کردم،با انگشتم

لمسش میکردم،یک سرطان کوچولو بود که نمیدانم

روی چه حسابی بدن معمولی مرا انتخاب کرده بود.همیشه

آدمیزاد فکر میکند سرطان و مرگ توی فیلم هاست،خب

 حق دارد!

اسمش را گذاشتم،سختی کوچولو!و ساعتها نوازشش کردم

 و حرف زدم،خودم را معرفی کردم و اینکه به بدن چه

کسی آمده است،سختی دهانی نداشت که جوابم را

بدهد،فقط گاهی سخت تر و بزرگ تر می شد.

***

-بیمارستان امیر کبیر کجاست آقا؟

-جواب نمیدهم برو!برو!ازینجا برو!

و شروع کرد به شمردن پول هایی که از بساط سیگارش

 بدست آورده بود!یک غده ی قهوه ای اندازه ی کیوی

روی مچ دستش رشد کرده بود.حتما مرد سیگار فروش

هم غده اش را دوست دارد.

***

-تاکسی میخواهید خانوم؟

-نه بیمارستان امیر کبیر کجاست؟

-دویست تومان خرجش میشود!

-گم شو!همه ی تان گم شوید

****

-بیمارستان امیر کبیر را می شناسید؟

-بعله!دویست قدم بالاتر

شروع میکنم به رفتن،قدم هایم را میشمارم

یک

دو

سه

دویست

چهارصد

هفتصد

یادم باشد مسیر برگشتن،بگویم که قدمهای من چقدر کوچک است!

***

انگشتم را روی سختی جابه جا میکنم،هنوز هست و

 حرفی نمی زند،می خواهم بدانم چرا آمده،چرا هست؟و

 اگر می خواهد مرا از پا در بیاورد باید چگونه این

روزهای باقیمانده را سپری کنم!

 

سردر بیمارستان از دور دیده می شود،تابلوی سونوگرافی

 را پیدا کردم و تا دقایقی دیگر تصویر سختی را روی

مانیتور می بینم.

یک مرد سیبیلو که شبیه دکترها لباس پوشیده بود به من

 نزدیک شد و طوری به من نگاه میکرد که انگار آدرس

 بیمارستان امیر کبیر را ازو پرسیده ام!!!

گفت بخواب

خوابیدم.

****

سرو صدای بچه ها بیدارم میکند.دستم را روی سختی

 میکشم،ساکت و تنها نشسته است،درست مثل دختر بچه

 ای که از زیر باران پیدایش کرده ای!

****

سختی عزیزم،باید درست بعد از صبحانه ام یک مشت

 قرص بخورم که تورا بکشد!تو درست کنار قلبم نشسته

 ای و میدانی با دیدن چه کسانی تپش قلبم تند تر می

 شود،قرص ها را می بلعم،و سیگاری برای هردویمان

 روشن می کنم،می خندی درست مثل نوزادی که تازه

 رنگ قرمز را کشف کرده است.یاد زن عموی پیر مادرم

 می افتم،که یک سیب را درسته قورت داده بود و در

 گلویش مانده بود،مادرم می گفت بیماری گواتر دارد.ولی

 من همیشه به رنگ سیب فکر می کردم،قرمز،زرد،سبز؟

 

و بس که که سیب زرد در ظرف میوه دیده بودم،به نتیجه

 ی زردی می رسیدم که هیچ وقت ،از بدن زن عمو نرفت

.

***

این جا که می نویسم،بوی سیگار کهنه ای پیچیده است و

 هیچ هواکشی ندارد،حدود 50 تا کارتن روی هم سوار

 شده اند،ومن حس میکنم توی هرکدام یک نفر قایم شده و

 از سوراخی من را نگاه می کند،به جهنم نگاه کنید تا

 بمیرید.

****

امرزو باید موهایم را بتراشم،موهای کوتاه که بریزند

 اشکالی ندارد ولی وقتی با موی بلند کچل بشوی ،شبیه

 یک عروسکی که در دست یک دختر بچه له شده است و

 همه ی موهایش یا کنده شده یا به هم چسبیده است.

***

به سانی گفتم دلم می خواهد وقتی مُردم کلروفیل

 بشوم،سانی گریه کرد و از اتاق رفت بیرون.

***

امرزو زیاد با سختی حرف نزدم همه ی طول روز

 پشتمان را به هم کرده بودیم،از اینکه میرفتم شیمی

 درمانی ناراحت بود،خب تقصیر من هم نبود،آنها مرا به

 زور می بردند،دل سختی را شکسته بودم و او هم دل مرا

 شکانده بود،نباید قیافه ی طلبکارها را به خودش

می گرفت.

****

کم کم لاغر می شدم و به سختی دست نمی زدم،حالا که

 روبروی آینه می ایستم،می بینمش،او هم مرا فقط از آینه

 می بیند

***

دکترم می گفت که سفت بغلش کرده ام،و نباید اینقدر به

 سختی توجه کنم. و او هی وول خورد که من بفهمم از

 حرفهای دکتر ناراحت میشود.

***

پیرمرد سوار واگن خانم ها شد و نمی دانست ممنوع

 است،زن پیر گفت:جمع و جور تر بنشینید تا بنشیند،جمع

 و جور شدیم قطار می رفت و جاده محو بود،به سانی

 فکر میکردم که وقتی پیر شود چه شکلی میشود و چقدر

 خاطره ی من را یادش می ماند.

از پنجره به بیرون نگاه می کردم،کف راکدی روی آب

 کانالها را پوشانده بود و کمی برف خشک هم در شکاف

 ها و گودالها به چشم می خورد که حسابی سفت و سخت

 شده بودند و اصلا گلوله نمی شدند.امسال برف درست

و حسابی نیامد.

***

این ماه زیاد می خوابم و وقتی بیدار می شوم حس می کنم

 تشکم روی قفسه ی سینه ام قرار دارد.یا یک سنگ گنده

 رویم گذاشته اند و خودشان رفته اند پی کارشان،حسابی

 می ترسم،هیچ کس نیست که ببینمش تا آرام شوم،اشک

 میریزم،آنقدر که حس کنم بدبختم بعد آرام بلند می شوم و

 یک لیوان گنده،چایی سر میکشم.نان خشک های کف

 آشپزخانه به کف پایم فرو می روند و کفرم در می آید،به

 سانی فحش می دهم به برف فحش می دهم به پادشاه

 فحش می دهم.تو هم که دیگر بی خیال من شده ای!دردی حس نمیکنم،نه میلرزی نه جای بیشتری

 میخواهی،شبیه خود من اعتراض میکنی!

روبه روی آینه جیبی ام جیغ میزنم آنقدر که

 گلویم بسوزد،تو باز میخندی فکر میکنی داریم

 بازی می کنیم،تو داد می زنی ،حالا همه ی تنم

 تیر می کشد،من می خندم.تو سخت تر

 !می شوی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 5:53  توسط  سوسنک 

در زندگی آدم زخم هایی است که باید رویش را بپوشانی.گه بزنی رویش و بزاری قرنها بماند.تا چرک و عفونتش همه جایت را جر بدهد.

درد بکشی.لال شوی.حرفهایت را بریزی توی گلوی لا مذهبت،تا روضه ی بعدی ،تا با بهمن کوچک های امشبت  جشن کوچکی بگیری.

جبر این رکن جدا نشدنی زندگی.تولد اجباری مرگ اجباری.عشق اجباری دین اجباری س....ک ...س اجباری.

  لال از دنیا نری صلوات...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 23:9  توسط  سوسنک 

 

گره ی خیابان نهم وجود ندارد

وقتی صدای ساعت با بوق کامیون مخلوط می شد،تو مغزت را چسباندی به کف خیابان نهم..امروز تهران 50 درجه بالای صفر است و خون ات روی آسفالت سیاه می جوشد.

کلاغ غار غار می کرد و داد زدی،خبر بد نداری کلاغه؟وگردو از دهن کلاغ افتاد لبه ی حوض.من آنروز فهمیدم درد تو از انجیر است که له می شود،نه گردوهای ترک ترک.

***

ناصر پایش را گذاشت روی حلزون کنار باغچه و صدای خرچ صدف حلزون کیفورش کرد،مشق هایش را می نوشت،نمازش را می خواند،نان هم میگرفت،اما کسی نمیدانست ناصر،گربه ها را کتک می زند.

سایه اش روی دیوار دراز بود،

گاهی رو به روی سایه اش می ایستاد و به دیوار می شاشید.حبابهای کف ادرارش روی شیب کوچه می ترکیدند،ناصر موهای فرفری اش را کوتاه نگه می داشت،

وفکر میکرد،زیر زمینی خانه جای خوبیست برای زندانی شدن

عاشق این بود که مادرش رد زخمش را ببوسد و ببوید،گاهی عاشق مادرش بود و خاطره ی قلقلک های کودکی هیچ گاه از ذهن نمورش نمیرفت.

امشب دوباره کنج تاریک زیرزمین نشسته بود،جایی که نور کمسوی مهتاب از پنجره آویزان می شد و خودش را به کف زیر زمین پرت می کرد.

صدای معاشقه ی گربه ها سر تا پایش را رنده میکرد،ناصر فقط حس می کرد سی ساله است و دیگرباید زنی بگیرد.

وقتی آخرین گربه را کشت،دید چشمهایش ضعیف تر شده اند،دید چشمهایش ضعیف تر شده اند؟؟؟از جلوی آینه کناری رفت.از کشتن گربه ها که نیست،از بس که لباس های زیر زن همسایه را کش رفته ...بیخیال.چه میدانم،مهم این نبود.

***

او مرگ را شبیه یک استخر شیر می دید،سفید و شیرین و پاک،مثل صفحه ی باکره ی دفتر نقاشی،که حالا پر از گربه های سیبیلو شده بود،با دم هایی شکل عصا که از پشتشان بیرون زده بود.پنجاه تا،صد تا گربه می کشید

                                ***

وقتی به صفحه نگاه می کردی،انگار همه شروع می کنند به میو میو کردن،گربه ها باهم،تک تک، از یک مختصات صفحه جیغ میزدند که دمشان را لگد نکنی،که سبیلشان را نکنی،که چشمش را سوراخ نکنی،دارش نزنی،نسوزانی اش ،ناصر!!!!!

                                ****

خونت بند آمده،وبقیه اش روی زمین خشکیده .مردم کفاره میریزند،روی بدنت،تا یک روزی شبیه تو نشوند،این مردم،همیشه،ترس را مثل یک قایق همیشه حاضر دنبال خودشان میکشانند.

نانهایی که برای صبحانه ی امرزو گرفتی توی خونت تلیت شده اند،و من چقدر می ترسم،که گربه ای به خاطر بوی خون و نان بیاید و تورا بشناسد،کم کم خمیر نانها هم می چسبد کف آسفالت.

امروز نوبت آسفالت خیابان نهم بود که تو را بمکد.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 0:3  توسط  سوسنک 

درود

این روزها حسابی می خوریم همگی.زولبیا بامیه،پشمک،مخصوصا من...تابستان امسال تا توانستم از دست پخت مادرم خوردم و هی گفتم که هوس فلان غذا را دارم،و هی با حسرت کانال می شف را دیدم،دیگر همه باور کرده اند که سوسن در اتاق ۳۱۷ خوابگاه دانشجویی هیچ چیزی جز تخم مرغ و چایی ندارد که بخورد.  البته  بیراه هم نبود.تازگیها خبر حذف یارانه ی غذا هم که آمده،باعث شده بیشتر غذا بخورم.رییس دانشگاه هنر هم که با سلام و صلوات بلاخره از مسند قدرت افسانه ای اش دل کند.و عوض شد. آقای سعید کشن فلاح  ریاست خانواده ی بزرگ و صمیمی دانشگاه هنر تهران را از طرف اتاق ۳۱۷ (پذیرا باشید. ومنتظر ما باشید.

ده نمکی عضو هیات امنای دانشگاه هنر شد
 
با حكم وزير علوم، تحقيقات و فناوري، اعضاي 7 نفره هيات امناي جديد دانشگاه هنر منصوب شدند.

به گزارش فارس كامران دانشجو طي حكمي دكتر عباسعلي ايزدي(رئيس داشنگاه هنر)، مهندس مهدي‌چمران (رئيس شواري شهر تهران)، مهندس عزت‌الله ضرغامي (رئيس سازمان صدا و سيماي ايران)، حجت‌الاسلام عليرضا پناهيان (مسئول اتاق فكر نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه‌ها)، دكتر محمد روشن (رئيس دانشگاه سوره)، خسرو دانشجو (سخنگوي شوراي‌شهر تهران) و مسعود ده‌نمكي (نويسنده و كارگردان سينما) به عنوان اعضاي جديد هيئت امناي دانشگاه هنر انتخاب شدند.

براساس اين گزارش، مسعود‌ ده‌نمكي ضمن تأييد اين خبرگفت: چندي قبل نخستين جلسه هيئت امناي جديد تشكيل شد و پيرو آن اعضا با تهيه‌ نامه‌اي خطاب به وزير علوم خواستار تغيير در متون آموزشي دانشجويان شدند.

وي افزود: اميدوارم تركيب جديد هيئت امناي دانشگاه هنر با تغييراتي كه مدنظر دارند باعث ارتقاي سطح آموزش آكادميك و مهارت‌هاي فني دانشجويان دانشگاه هنر شوند.

 

 

اما داستان ...

 

۳  سه

 

خب انگشتم از پتو بیرون مانده که مانده.بیدارت کردم که همین را بگویم ؟

خب،همین که نه!می خواستم بگویم من وقتی انگشتم بیرون می ماند،خوابم نمی برد.

ببخشید ،خانم،من یک آدرس می خواستم،زیاد وقتتان را نمیگیرم.

نه آدرس نمی خواستم ساناز!آن روز که دیدمت چرا با هم حرف زدیم؟از چه چیزهایی با هم حرف زدیم؟

ساناز!انگشتت از پتو بیرون زده است،این اطراف داروخانه هست؟آره همین بود،خب،اما من پرسیدم یا تو؟من زیاد سوال نمی پرسم حتما تو پرسیدی.

ساناز یک دقیقه بیدار شو!!!

می بینی؟می بینی؟تو هر شب انگشتت بیرون می ماند و بیشتر میخوابی اما من بد شانسم!!!اگر انگشتم بیرون بماند،خوابم نمی برد.از قطار پیاده شدیم،هیچ کس نیامده بود،دنبالت.بگردد.

هم را توی ایستگاه گم کردیم.آنقدر دور هم گشتیم تا شب شد.به اطلاعات گفتم اینقدر به من نگاه نکن.

خودم می توانم پیدایت کنم،لازم نیست دستت را زیرچانه ات بزنی و مرا نگاه کنی.

من بد بودم،هر دفعه که گفتم رژ گونه ات را روی استخوان گونه بزن نه گودی،و تو دلخور می شدی.از شش جهت خیره شده بودند ومرا نگاه می کردند،شبه جزیره شده بودم ساناز،اطلاعات آنروز هیچ کمکی نکرد که من پیدایت کنم.

ساناز انگشتت خون می آید!!هی گفتم.. انگشتت زیباست،ظریفست!!!پتو کنار می رود،می نشیند،تا رویش خستگی در کنم.

آقا !!شما نوشابه ی زرد دارید؟

-بله همه چی داریم!!

-آقا همه چی نمی خواهم،نوشابه ی زرد می خواهم.

گمانم آنروز استخوان فکم شکسته بود،همه فکر می کردند،من زیاد می گویم و حرفهای تلخ تورا نمی شنوم.به دنیا که آمدی با همان انگشتت که از پتو بیرون است آمدی!!

ساناز انگشتت از پتو بیرون مانده است.

خب ،می دانم،صد بار گفتی،هزار بار گفتی،ده هزار بار گفتی که نمی خواهیم،جهنم که کوچک نیست.

آن ور پل که رسیدیم،گفتم،ماهی های رودخانه نارنجی اند نه قرمز،نوشابه ی زرد نارنجی است،وحنا هم موهایت را نارنجی میکند.من آن روز تب زیتون گرفته بودم،برای همین مدام تز میدادم،سانااااااااااز!!زیتون بود یا سنجد؟هسته داشت ،حتما زیتون بود.خب سنجد هم هسته دارد،حتما از هردو بو کشیدم.

آن روز که پیراهن چهار خانه ی قرمزم را پوشیدم،

می خواستی کچل کنم،گوش ندادم،چونکه روی سرم یک قلمبه دارم،

اما دلم می خواست که تو اصرار کنی و من سرم را کچل کنم،تا تو آن قلنبه را ببینی!!!

انگشت پایت خون می آید!! آن روزی که نفست بند آمد من نیشتر را به کف پایت کشیده بودم،برای همین خونش بند نمی آید!!

خب تو یک دقیقه بیدار شو!تا بقیه اش را برایت تعریف کنم!!!من از لای در می دیدم که دستهایت را روی کلیه ات فشار می دادی!گروه خونیم چیز مثبت بود،به دردت نخوردم،دستهایت را از روی کلیه ات برداشتی،من هم از پشت دز رفتم کنار.

از آن روز بود که دلم می خواست روی سه پایه بشینم پایه ی تختم را بریدم،پایه ی میز را بریدم،پایه ی صندلی را،کمد،پای تورا بریدم،ساناز،پایت را از زندگیم بریدم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 1:27  توسط  سوسنک 

من برگشتم بچه ها!!!

--------------------------------------------------------------------

من همیشه فکر می کردم آن میوه ای که شبیه انار است،انار است،یا حداقل از انار که بهتر است.

پلیس ها کتک میزدند،محکم هم می زدند،با یک ترکه ی بلند و نازک..هر کسی خم میشد باید کونش را سیاه میکردند من ولی کوتاه نمی آمدم،به عشق فکر میکردم،به مادرم،به پدرم.

انگار به دریاچه ی الماس رسیده باشم،با حرص و عجله میوه میچیدم و خودم هم می خوردم.

کم کم حس کردم،که پاهایم از کونم افتاده،نصفه شده بودم،اگر ژاله اینجا بود،معنای بودنم را آنقدر خوب توضیح میداد که جای خالی هیچ عضوی را حس نکنم باغچه های بلند و مرتفع همه جا را گرفته بود.پیاده رو  خیابان.اما فقط حواس من و چند نفر دیگر که پوست سبز داشتند به میوه ها بود،شکمم را روی لبه ی باغچه ولو کرده بودم و دستم را به سمت شاخه دراز میکردم.

صدای بلند گوی پلیس گوشم را کر میکرد،درد ترکه ها قدرت شنوایی ام را صد چندان میکرد،یک نایلون گوشه ی باغچه افتاده بود که پر از اکسید آهن و آب قهوه ای بود،یکی از پشت سر گفت:تخلیه اش کن.

-نایلون را خالی کردم.

موبایلم زنگ می خورد.مادرم بود،بهتر بود که برایش میوه بچینم،تا اینکه جواب تلفنش را بدهم.قبلا 10 کیلو چیده بودم،اما بس نبود،مادرم ول کن نبود،مدام زنگ میزد،نگرانم بود.

این روزها رنگ آبی به طرز عجیبی زندگی ام را احاطه کرده است.دیروز با یک الک ذهنم را بیختم،فقط خرده های آبی اینور ماند وتمام خداها از الک رد شدند،توی گوش آبی ها گفتم:اسم آن میوه ای که شبیه انار است و تویش شبیه انار نیست،واز بیرون تویش دیده میشود،ناخداگاه است،به جای دانه یانار پر از سکان کشتی است و هنوز طعم آن مرا یاد آب تلخ دریا و کمی کونه ی خیار می اندازد.اصلا هم خوشمزه نیست.

همه ی نایلون را خالی کردم،مرد چشم روشن،خوشحال شد،ولی نمیدانم چرا هی بالا میآورد،من یاد مادرم افتادم،برگشتم،سمت خانه.

با خوشحالی به در میکوبیدم،حتما همه میخواستند از من تشکر کنند،که این همه میوه چیده بودم ولی ناراحتشان میکردم وقتی میفهمیدند امروز با خودم میوه نیاورده ام.

مادرم با نگرانی در را باز کرد،یک مرغ خشک مرده دستش بود،با من حرف نزد.به خودش گفت:حیوان زبان بسته تخمش در مقعدش گیر کرده است،از میوه های تو خورده،فهمیدی؟من از دیروز20 کیلو چاق شده ام نگاه کن،پدرت رادیو گوش نمی دهد.

دیدم موهای مادرم سپید شده است و من نفهمیده ام،اصلا مادرم نبود،یک زن دیگر بود،چرا اصرار داشت که حرفش را باور کنم.

در یخچال را باز کردم،پس چرا همه ی میوه ها سر جایش بود؟آن زن که مادرم بود،گفت:همه ی این میوه ها را می بری بیرون،می ریزی توی جوب،هنوز نرسیده اند.دروغ میگفت مثل هفت تا سگ.میوه ها آنقدر رسیده بودند که ترک برداشته بودند،دلم شکست،اول چمدانم را بستم،پدرم را بوییدم،بوی ناخداگاه می داد،بوسیدمش،مزه ی آب دریا میداد،کارتن میوه را گذاشتم روی چمدانم،همه جا چمدان را دنبال خودم کشاندم،هنوز پاسبان ها با ترکه مردم را سیاه و کبود می کردند.

سه بار فصل عوض شده بود،

میوه ها را ریختم روی زمین،

گفتم:بیه،بیه،بیه..

اول هیچ کس نگاه نکرد،خب همه ناخداگاه داغ و تازه میخواستند،گفتم:بیه،بیه،بیه!!اهمیتی نداشت که نمیخواستند میوه ی حاضر و آماده بخورند.

من از مردم شرم داشتم،برایم راحت نبود،که بگویم،باید این میوه ها را بخورید،بی شک همه می دانستند که این میوه ها پس فرستاده شده است،مادرم باعث سر شکستگی من میشد."مادرم،گناهکار طبیعی بود"ف"

نا امید و سرخورده چمدانم را برداشتم،راه افتادم سمت جاده.مردم از پشت سرم صدایم میزدند،پشیمان شده بودند،بلند داد می زدند،که بایستم،پاهایم ایستادند،چمدانم می رفت.

مسبب این همه کشمکش ویران کننده پدرم بود.پدرم به مردم می گفت که چکار باید بکنند،پدر من با یک چوب جلوی آدمها ایستاده بود،حتی تن صدای مردم از ان اندازه که پدرم می گفت بالاتر نمی رفت،چمدانم می گفت برو،پدرانم می گفتند بیا.

من پولی نداشتم که با آن از اینجا بروم،تازه هیچ نقشه ای نداشتم،مرزها را بلد نبودم،ذهنم پر از سیم خاردار بود،من پدر بودم،من برگشت بودم،اما برنگشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 2:23  توسط  سوسنک  | 

آنقدر گشتم تا زیر یک بی سقفی ،توی یک حیاط قدیمی،دیدمت.من دیوارها را پریده بودم ،کفترهای مسلم را،بند لباس های ثریا را،ترک سقف خانه ی ابراهیم همه را دیده بودم.

روی بامتان کلاغ مرده افتاده بود،یک روسری سبز بلند بسته بودی،نشسته،تشنه،حتی صورتت را هم پوشانده بودی،یک رشته ی سیاه از موهایت از پشت روسری ات بیرون زده بود،مثل شاخه های علف که از لابه لای موزاییک های کف حیاطتان بیرون زده بود ،حتی چشمهایت را هم نمی دیدم.به راه پله های پشت بام اشاره کردی!!!خب،منم آمدم پایین،گوشه ی حیاط،مادرت داشت،جنینش را دفن میکرد،و همین طور به عربی ورد هایی میخواند،میلرزید،بند ناف از خاک بیرون مانده بود،و مثل شلنگ،همه ی خونهایی راکه تا حالا از مادرش مکیده بود،پس می داد.

پدرت داشت دوچرخه اش را روغن کاری میکرد،هی می خواستم سلامش کنم،اما به من نگاه نمیکرد.

یک کاسه انار جلویم گذاشتی،اشاره کردی که بخورم،نخوردم!!!!

دستم را به سمت گره ی روسری ات بردم،ترسیدی،فرار کردی،مثل ماری،خزیدی و رفتی.پدرت گفت:جذام دارد،خوره بد مرضی است،به روحت که بزند،دیگر تمامی،او خوره به صورتش افتاده،من خوره به روحم افتاده!!!به دوچرخه ام!!این را که گفت،زیر پایم خیس شد،یک مغز شالاپی،توی کاسه ی انار افتاد،همه ی اتاق راخون گرفته بود،رفتم روی پشتی های پنج دری که خونی نشوم،هی خون بالا می آمد،آنقدر که رفتم لب پنجره،حالا کاسه انا رت روی خون شناور بود.

مثل پسر نوح شده بودم،دلم نمیخواست،به کشتی ات بیایم،دلم نمیخواست،انار بخورم.

خوشگلم!قشنگم!بگذار روسری ات را باد ببرد ،بگذار روسری ات،بادبان کشتی ات شود.و من قول می دهم،که مدام با سطل،خونها را از کشتی ات بیرون بریزم،تا فقط انارباشد،فقط ما باشیم.

خوشگلم،قشنگم!!به خدایت بگو،یک دقیقه،فقط یک دقیقه اجازه بدهد،میخواهم به جای تمام سلولهای ذوب شده ات،دانه ی انار بچسبانم،به خدایت بگو،این قدر خون نپاشد،بگو اگر راست میگوید،خوره ی صورتت را خوب کند،خوره ی روح پدرت را،خوره ی

دوچرخه را

 

----------------------------------------

پ ن:برای فروغ فرخزاد

پ ن:برای اون مرده که توی خانه سیاه است وایساده با دهنش آهنگ میزنه!!! 

 

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 1:51  توسط  سوسنک 

نگاه گنگ آدمها از همه چيز وحشتناك تر بود.صداي مارش نظامي ازمركز

شهر به گوش مي رسيد.همه ي

خيابانها خالي بودند.به سمت صدا كشيده مي شدم،مثل قطبهاي يك

آهن ربا،مثل گرداب...هرچقدر

ميرفتم صدا بلندتر و بلندتر مي شد،مثل اينكه يك نفر

صداي تلويزيون تا آخر زياد كند و بعد آن را خاموش

كند و تو روشن كني و ناگهان گوشهايت...حالا يك نفر

پيچ صداي دنيا را تا انتها پيچانده بود...

يك حلقه ي بزرگ از آدمها وسط اصلي ترين چهارراه

شهر...و من همين طور ناخواسته به سمت اين ميدان

مغناطيسي قوي كشيده مي شدم...درست وسط چهار

راه يك عده راست ايستاده بودند،شايد حدود چهل

نفري بودند،گاهي تكان ميخوردند،مثل عروسك هاي

خيمه شب بازي كه آويزان شده باشند.به مردم و دور

و برم نگاه كردم،همه گردن هايشان خم شده بود و به

زمين خيره بودند،نگاه هاي گنگ.

ميخواستم نزديكتر بروم،بروم درست وسط

فاجعه...داشتم شبيه آنها ميشدم،آن موزيك انسان را

ديوانه ميكرد..نفوذ ميكرد،از بافت هاي بدن رد مي

شد،لرزش آنرا احساس ميكردم،خمودگي ستون

فقراتم داشت راست ميشدوگردنم به سمت راست خم

شده بود.اين چه نيرويي بود؟فقط يك موسيقي معمولي

كه نبود،يك خلسه بود،..شبيه لاشه ي گاوي كه

آويزانش ميكنند تا سلاخي شود منتظر سلاخ خود

بودم...

از لا به لاي مردم بدنم را بيرون كشيدم،فرار كردم،با

تمام قدرت پاهايم ميدويدم،هر چه ميدويدم پاهايم

سست تر مي شد،خستگي.ميترسيدم پشت سرم را

نگاه كنم...ترس.نگاه كردم.

***

هيچ حركتي نكرده بودم،باز هم همان چهار راه

بود.حالا ديگر بين تماشاچيان بودم،دور همان آدم هاي

گردن كج،همان سلاخي شدگان...با پالتوي گرم و

سياهم ايستاده بودم..يك زن با پوست سرخ كنارم

بود،انگار سردش بود،اما به من چه؟"هيچ چيز اين

جهان ارادي نيست" در آغوش گرفتمش،خيلي مودب

و صاف ايستاده بود،سرش را به روي شانه ام

گذاشت،انگار هزاران سال است كه منتظر يك نفربوده

تا سرش را به او تكيه دهد.سرش را برگرداندم به

سمت خودم،او هم ازآن خيمه شب بازي ها شده بود

از آن سلاخي ها،مردمك چشمانش با سرعت زيادي

ميچرخيد.رهايش كردم وباز هم دويدم،گريختم،دور

شدم،دور شدم....

***

پيرمرد داشت به دنبال دولولش ميگشت،ميخواست به

يك پرنده شليك كند،پرنده اي به آن بزرگي تا به حال

نديده بودم،سياه درست مثل يك كلاغ،يك نوزاد كه داخل

يك پارچه ي سفيد پيچانده شده بود از پاي پرنده

آويزان بود،پيرمرد نگران و لرزان به نظر ميرسيد

ومن نگران پاي پرنده بودم،كلاغ پرواز كرد تا جايي

كه مي شد نگاهش كردم،تا جايي كه ديگر تبديل به يك

نقطه ي سياه و سفيد شدند

****

روي آسفالت خيابان مثل علف هاي هرز جنازه سبز

شده بود،انگار هميشه همين طور بوده.برادرم قديم تر

ها علف هاي هرز باغچه را جدا ميكرد..حالا كجا

بود؟حتما يك جايي بين همين آدمهاست،گمش كرده

ام.يك عده سرباز از روبرو مي آمدند،هر بار كه

پايشان را به زمين ميكوبيدند،خون توي صورتم مي

پاشيد،يك -دو -سه- چهار،يك-دو-سه-چهار،رژه كه

تمام شد،برادرم را ديدم كه وسط خيابان خم شده و با

دستمال كف خيابان را از خون پاك ميكند،آمدم بگويم

بلند شو..اينجا كه جاي "تو" نيست.يك دستمال به من

تعارف كرد وشروع كرديم به پاك كردن علف هاي

هرز...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 16:57  توسط  سوسنک 

منتظر زنگ مدرسه ام!!که صدایش بپیچد و دیگر به حرفهای معلم گوش ندهم!!! کلاس اول ابتدایی هستم،آنقدر سر امتحان به عروسک بازی فکر کردم،که امتحانم را هفت گرفتم..حسابی اشک ریختم.کیفم را لابه لای کاپشنم می پیچانم،دکمه هایش را می بندم،آستین هایش را می اندازم دور گردنم و یواشکی در گوشش میگویم

 -بریم خونه دخترم.

                                   ****

لیلا دم در ایستاده که با هم برویم خانه

 -بچه ات کو لیلا؟!!!

-سردمه بابا!پوشیدمش.

-بریم؟

 -بریم!!!

در راه وسوسه میشویم که کوچه های دیگر را امتحان کنیم،لیلا میگوید مادرم گفته اگه از کوچه بالایی به خانه بیایی ،نمیگذارم به مدرسه بروی.

-کسی نمیفهمه!!اونا نمیدونن ما مواظب خودمون هستیم،مگه نمیخوای از جلوی اون مغازه تابلو نویسی سنگای رنگی جمع کنیم؟ لیلا وسوسه میشود

 -بریم به کسی نمیگیم ،باشه

. همینکه وارد کوچه می شویم،یک پنجاه تومنی کف کوچه پیدا می کنم،خوشحال می شوم،ازینکه پول به این مفتی را یکهو پیدا کرده ام.لیلا نگاهی به چهره ی من می اندازد و می گوید

 -نمیتونی نگهش داری،حتما صاحبش دنبالش میگرده،اگه صاحبشو پیدا نکردی بنداز صندوق صدقات..

 خودم را لعنت می کنم که با این آدم خر مذهب رفیقم،می گویم:

-باشه تا فردا اگه پیدا نشد میندازم صندوق..

پول را میگذارم لای دفتر املا،حتی برای خرج کردنش هم نقشه هایم را کشیدم،و حساب کردم که چند بسته پفک و آلوچه میشود از آقای صالح آبادی خرید.همین طور توی کوچه قدم می زنیم،آخر کوچه جمعیت زیادی حلقه زده است،لیلا دختر کنجکاوی است به طرف جمعیت میدود... همین که میرسم می بینم،یک مرد عرب با شمشیربه مرد عرب دیگری حمله میکند.رنگم سفید میشود،بچه ام را محکم بغل میگیرم،تا خانه میدوم،لیلا صدایم میزند

-خره وایسا تماشا کنیم!!!

-نه نمیخوام،مامانم کارم داره

رسیدم جلوی در،دستم به زنگ نمیرسد،با دستهای کوچکم در میزنم،خودم را توی بغل مادرم پرت میکنم.

 -چی شده؟

-امام زمان..

 -امام زمان چی؟

 -ظهور کرده توی کوچه نسترن داره همرو میکشه.

مادرم می خندد،پاک گیج شده،انگار خودش هم می دانست که امام زمان ظهور نمیکند،خوب که تعریف میکنم،میفهمد،گروه تعزیه خوانی بوده،می گوید:برو تماشا.. با لباسهای مدرسه ام دوان دوان بر میگردم،هیچ کس نیست،با ترس اطراف را نگاه میکنم،همه چی تمام شده،حیف شد،دستی روی شانه ام میخورد،برمی گردم لیلاست..

-پول رو انداختی صندوق صدقات؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 0:34  توسط  سوسنک